توي دکور خوش رنگ ولعاب و مدرن تلويزيون آن روزها، يک جور خاصي کج مي ايستاد... انگار کهبخواهد راهش را بگيرد و برود. اما قبلش حرفي را يادش مي آمد و پا شل ميکرد، يک دستش را مي آورد بالا، انگشت اشاره اش را مي گرفت رو به «عاطفه»،ابروهايش را مي داد بالا، طوري که مي رفتند زير چتري هاي لخت و پر کلاغيموهاي پرپشتش، سرش را تکان مي داد و با توپ پر مي گفت؛« هر کاري مي خوايبکن، ولي...» چند بار نرم و تندتند پلک مي زد، صدايش را مي آورد پايين واز ته گلو مي گفت؛ «قهر نکن،»... بعد لبش يک کمي مي لرزيد، انگار بخواهدچيز ديگري هم بگويد... نمي گفت. سرش را با حرکت ريزي تکان مي داد و نورروي موهايش برق مي زد. سکوت مي کرد. دستش را مي انداخت. اين پا و آن پا ميکرد. شانه هاي پهنش را مي داد عقب، نگاهش را از عاطفه مي گرفت، مي چرخيد ومي رفت.
ما هم مي مرديم... مي مرديم.
خسرو شکيبايي عزيز، از تو ممنونم به خاطر آن شانه هاي پهن، آن سر تکان دادن ها... عمري که براي ما صرف کردي.
از تو ممنونم به خاطر آن چهارشنبه شب ها، و آن جور خاصي که مي گفتي؛ سبز…
خداحافظ
ترانه عليدوستي
+
نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط Mehrno0sh
|
از آدمهایی که هر روز عاشق
میشوند آدمهایی که خود را نمیشناسند گوشهایشان بیشتر از چشمهایشان میبیند میدانند که نمیدانند اما عاقلترین افراد را خویش
میپندارند خسته ام از آدمهایی که سرانجام خودشان را میدانند اما تلاشی برای تغییر آن نمیکنند
کسانی که نگاهشان دیگران و
خودشان را فریب میدهد قلب
سنگیاشان پشت چهره ساختگی و لباسشان مخفیست آدمهایی
که تفاوت عشق و هوس را نمیدانند
خسته ام خسته از
خودم که آدمم...!!!
+
نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط Mehrno0sh
|
بهخانه می رفت با
کیف و با
کلاهی که بر هوا بود چیزی
دزدیدی ؟ مادرش
پرسید دعوا
کردی باز؟ پدرش
گفت و
برادرش کیفش را زیر و رو می کرد به دنبال
آن چیز که
در دل پنهان کرده بود تنها
مادربزرگش دید گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش وخندیده بود ...
...Hossein Panahi
+
نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 6:0 بعد از ظهر توسط Mehrno0sh
|
بیا کودک شویم مثل تمام روزهای خواب و خرگوش.مثل
روزهایی که واژه ی زیستن بی معنی تر از آن بود که فکر ما را مشغول خودش کند و ما
بدون ترس همه ظهر های تابستان را روی لبه پشت بام می دویدیم و مرگ احمق تر از آن
بود که ما را دنبال کند.
بیا کودک شویم... خوب نگاه کن، ما هنوز محتاجیم به
نقاشی های کودکیمان که ساده می کرد زندگی رت در یک مربع کج و کله که نامش خانه
بود! و دو خط موازی آبی که رودخانه را به خانه ما می آورد...
بیا کودک شویم و همه ی مردم دنیا را کودک ببینیم...
آنقدر کودک و پاک که در خانه نقاشی مان را همیشه باز بگذاریم.
مثل آن روزها که رفتند و هیچ فکر نکردند که ما دیگر
شماره ی پاهایمان از چهل گذشته است و راست می گفت انگار، دیگر امیدی به بازگشت
نیست.
دیگر نقطه اتصالی نیست. دیگر دستمان به نقاشی نمی رود
و اگر هم برود دیگر مداد رنگی های شش رنگ جواب دنیای پر زرق و برق مان را نمیدهد.
دلم برای مداد رنگی های شش رنگ بی نهایت تنگ شده است.
دلم برای آن روزها که عصرها دلم نمی گرفت تنگ شده
است.
دلم برای آن روزها که نمی فهمیدم خیلی چیزها را تنگ
شده است...
چقدر خوب بود که نمی فهمیدم.
اما دیگر ...
خواندن کتابهای ژول ورن مرا به کودکی نخواهد برد.
باور کن، امتحان کردم.
دور است دنیای کودکی ام و من خسته.
دور است روزگاری بی گناه.
اما من چه کنم؟
منی که از دنیای بی کودک می ترسم.
منی که از تمام خطوط منحنی رسم شده میترسم...
+
نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 6:21 بعد از ظهر توسط Mehrno0sh
|
یادش میاد وقتی کوچیک بود یه روزی پدرش خسته و عصبانی از سر کار به خونه اومد.
او دم در به انتظار پدر نشسته بود. گفت : بابا یه سؤال بپرسم؟ پدرش گفت: بپرس پسرم . چه سؤالی؟ پرسید: شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیری؟ پدر جواب داد: چرا این سؤالو میپرسی؟
- فقط می خوام بدونم. بگید برای هر ساعت کار چقدر پول می گیری؟پدرش گفت : اگه باید بدونی خوب می گم، ساعتی 20 دلار.
پسرک در حالی که سرش پایین بود آه کشید، بعد به پدرش نگاه کرد و گفت : می شه لطفا 10 دلار به من بدی؟
پدرش عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سؤال فقط این بود که برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من پول بگیری، سریع به اتاقت برو و فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی !
من خیلی خستم و برای این رفتارهای بچه گونه وقت ندارم.
پسرک آروم به اتاقش رفت و در را بست. پدر نشست و باز هم عصبانی تر شد. پیش خودش گفت : چطور به خودش اجازه میده فقط برای گرفتن پول از من چنین چیزی بپرسه ؟
بعد از حدود یک ساعت آروم تر شد و فکر کرد که با پسر کوچیکش خیلی تند و خشن رفتار کرده. شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به 10 دلار نیاز داشته. به خصوص اینکه خیلی کم پیش میومد که پسرک از اون درخواست پول کنه. پدر به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد و گفت : با تو بد رفتار کردم. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ی ناراحتیمو سر تو خالی کردم. بیا این 10 دلاری که می خواستی ، بگیر.
پسرک خندید و فریاد زد : متشکرم بابا. بعد دستشو زیر بالش برد و از زیر اون دو اسکناس 5 دلاری مچاله شده در آورد.
پدر وقتی دید پسرش خودش پول داشته دوباره عصبانی شد و گفت : با این که خودت پول داشتی چرا دباره تقاضای پول کردی؟
پسرک گفت : برای این که پولم کافی نبود ولی الان 20 دلار دارم . پدر ! می تونم یک ساعت از کار شما رو بخرم تا فردا یک ساعت زودتر بیایید خونه و با ما شام بخوری؟
+
نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط Mehrno0sh
|