تبليغاتX
برای شما که عشقتان زندگی ست

بیا کودک شویم...

 

بیا کودک شویم مثل تمام روزهای خواب و خرگوش.مثل روزهایی که واژه ی زیستن بی معنی تر از آن بود که فکر ما را مشغول خودش کند و ما بدون ترس همه ظهر های تابستان را روی لبه پشت بام می دویدیم و مرگ احمق تر از آن بود که ما را دنبال کند.

بیا کودک شویم... خوب نگاه کن، ما هنوز محتاجیم به نقاشی های کودکیمان که ساده می کرد زندگی رت در یک مربع کج و کله که نامش خانه بود! و دو خط موازی آبی که رودخانه را به خانه ما می آورد...

بیا کودک شویم و همه ی مردم دنیا را کودک ببینیم... آنقدر کودک و پاک که در خانه نقاشی مان را همیشه باز بگذاریم.

مثل آن روزها که رفتند و هیچ فکر نکردند که ما دیگر شماره ی پاهایمان از چهل گذشته است و راست می گفت انگار، دیگر امیدی به بازگشت نیست.

دیگر نقطه اتصالی نیست. دیگر دستمان به نقاشی نمی رود و اگر هم برود دیگر مداد رنگی های شش رنگ جواب دنیای پر زرق و برق مان را نمیدهد.

دلم برای مداد رنگی های شش رنگ بی نهایت تنگ شده است.

دلم برای آن روزها که عصرها دلم نمی گرفت تنگ شده است.

دلم برای آن روزها که نمی فهمیدم خیلی چیزها را تنگ شده است...

چقدر خوب بود که نمی فهمیدم.

اما دیگر ...

خواندن کتابهای ژول ورن مرا به کودکی نخواهد برد.

باور کن، امتحان کردم.

دور است دنیای کودکی ام و من خسته.

دور است روزگاری بی گناه.

اما من چه کنم؟

منی که از دنیای بی کودک می ترسم.

منی که از تمام خطوط منحنی رسم شده میترسم...

 


+ نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 6:21 بعد از ظهر توسط Mehrno0sh |

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود

  بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادریست.

 

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

 افسانه ایست                                       

و قلب

برای زندگی بس است.

 

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

 

روزی که آهنگ هر حرف، زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم.

 

روزی که هر لب، ترانه نیست

تا کمترین سرود،بوسه باشد.

 

روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...

 

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم.

 


+ نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط Mehrno0sh |

          در سکوتم فریاد را نظاره کنید

          فریاد در گلو خشکیده است...

          حرفی نیست...

          چشمان بی فروغ

          به دنبال کوچکترین روزنه رهایی

          زبان قاصر از بیان

          حرفی نیست...

            ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 17 مهر1386ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط Mehrno0sh |

یکدیگر را دوست بدارید ، اما از عشق زنجیر مسازید :

          بگذارید عشق همچو دریایی مواج میان ساحل های جانتان در تموج و اهتزاز باشد.

                               جامهای یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید.

  از نان جود به یکدیگر هدیه دهید ، اما هر دو از یک قرص نان تناول مکنید.

                 به شادمانی با هم برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشید.

                 همچو سیمهای عود که هر یک در مقام خود تنها است ، اما همه با هم به یک آهنگ مترنمند.

                                                                       دلهایتان را به هم بسپرید اما به اسارت یکدیگر ندهید.

                                                                        زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را در خود نگاه دارد.

                                          در کنار هم بایستید ، اما نه بسیار نزدیک.

                                                                       از آنکه ستون های معبد به جدایی بار بهتر کشند ،

                  و بلوط و سرو در سایه هم به کمال رویش نرسند ...

+ نوشته شده در دوشنبه 16 مهر1386ساعت 10:1 قبل از ظهر توسط Mehrno0sh |

 

En Ro0za Delam Ajib Gerefte

Dige Parvaze Parandeha Barayam Ziba Nist

! Dige Dasthayam Pardeye Avikhte Shode Az Panjare Ra Lams Nemikonad

,Cheghadr Az Khodam Khastam

Chera Ke Digar Hatta Cheshmanam Masire Negahash Ra Baraye Chidane Setare Be So0ye Aseman Parvaz Nemidahad

!...Va Man … Arii , Ajib Delam Gerefte

 

 

 

 

By: Mehrno0sh

In Less Then 20Min 

+ نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت 12:6 بعد از ظهر توسط Mehrno0sh |

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 3:32 قبل از ظهر توسط Mehrno0sh |

یادش میاد وقتی کوچیک بود یه روزی پدرش خسته و عصبانی از سر کار به خونه اومد.

او دم در به انتظار پدر نشسته بود. گفت : بابا یه سؤال بپرسم؟ پدرش گفت: بپرس پسرم . چه سؤالی؟ پرسید: شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیری؟ پدر جواب داد: چرا این سؤالو میپرسی؟

- فقط می خوام بدونم. بگید برای هر ساعت کار چقدر پول می گیری؟  پدرش گفت : اگه باید بدونی خوب می گم، ساعتی 20 دلار.

پسرک در حالی که سرش پایین بود آه کشید، بعد به پدرش نگاه کرد و گفت : می شه لطفا 10 دلار به من بدی؟

پدرش عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سؤال فقط این بود که برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من پول بگیری، سریع به اتاقت برو و فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی !

من خیلی خستم و برای این رفتارهای بچه گونه وقت ندارم.

پسرک آروم به اتاقش رفت و در را بست. پدر نشست و باز هم عصبانی تر شد. پیش خودش گفت : چطور به خودش اجازه میده فقط برای گرفتن پول از من چنین چیزی بپرسه ؟

بعد از حدود یک ساعت آروم تر شد و فکر کرد که با پسر کوچیکش خیلی تند و خشن رفتار کرده. شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به 10 دلار نیاز داشته. به خصوص اینکه خیلی کم پیش میومد که پسرک از اون درخواست پول کنه. پدر به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد و گفت : با تو بد رفتار کردم. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ی ناراحتیمو سر تو خالی کردم. بیا این 10 دلاری که می خواستی ، بگیر.

پسرک خندید و فریاد زد : متشکرم بابا. بعد دستشو زیر بالش برد و از زیر اون دو اسکناس 5 دلاری مچاله شده در آورد.

پدر وقتی دید پسرش خودش پول داشته دوباره عصبانی شد و گفت : با این که خودت پول داشتی چرا دباره تقاضای پول کردی؟

پسرک گفت : برای این که پولم کافی نبود ولی الان 20 دلار دارم . پدر ! می تونم یک ساعت از کار شما رو بخرم تا فردا یک ساعت زودتر بیایید خونه و با ما شام بخوری؟

 

PeSaRaK

+ نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط Mehrno0sh |

عشق هم

رشد می کند

لاغر می شود

تغییر عقیده می دهد

می خندد

دوبرابر می شود

به بازار میرود

گم می شود

فراموشی می گیرد

سرما می خورد

شلاق می خورد ...

 

GhaLbaM

+ نوشته شده در جمعه 6 بهمن1385ساعت 0:39 قبل از ظهر توسط Mehrno0sh |

 

به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد...! 

 

 

 

                  آرزوی من این است                           زیر دست تو باشم

                                              مثل سیم یک گیتار                            لحظه خوش دیدار

                                                                       

                                                                                                

 

...

 

                        از عشق مگویید که اینجا همه مستند

 

         مستی که به دل عشق ندارد همه سستند

 

                         گم گشت در اینجا همه آیات خدا هم

 

         اینها پـی آیات خــدا هم پـی کـسبـنـد

  

+ نوشته شده در جمعه 15 دی1385ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط Mehrno0sh |


 تو یه همچین روزی خدا از آسمون یکی از بهترین فرشته هاشو فرستاد روی زمین ،

 امروز روز تولد یه فرشته ی مهربونه !

فرشته ی مهربونو تولدت مبارک

cake


ندا جونم خواهر گلم تولدت مبارک عزیز دلم

 

Me & U



 هدی جونم تولد تو هم مبارک...

فکر کردی من تورو فراموش کردم؟!

من خواهرامو فراموش نمیکنم

OnLy 4 HoDa

خوب ۹ دی رو به هر دوتاتون تبریک میگم


+ نوشته شده در شنبه 9 دی1385ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط Mehrno0sh |

 

 

دانی از زتدگی چه می خواهم

من تو باشم  ، پای تا سر تو

بار دیگر تو ، بار دیگر تو

زندگی گر هزار باره بود

 

بس که لبریزم از تو، می خواهم

بدوم در میان صحراها

سر بکوبم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها

 

بس که لبریزم از تو، می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبک سایه ی تو آویزم

 

آری، آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیاندیشم

که همین دوست داشتن زیباست...!

 آری...

 

 

          TaghdiMesH MikoNam Be DaDasHe GolaM MasiH 

                            MoVafaGh BaShi DadaShiiii

+ نوشته شده در سه شنبه 28 آذر1385ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط Mehrno0sh |

هیچ فکر کردین دنیا چقدر عوض شده.؟!...

دنیا...مردم... همه چیز... همه چیز.

دیگه هیچکی به فکر هیچکی نیست. دیگه از اون همسایه های مهربون خبری نیست.

دیگه اگه مشکلی برات پیش بیاد رو کمک همسایت حساب نکن! تموم شد ، اون روزا دیگه تموم شد!

حالا مردم همه بفکر خودشونن ، هرجا منفعت باشه همونجا باهاتن.

تازگی همه چیز شده پول ، ماشین آخرین سیستم ، یه خونه تو بالا شهر ، لباس مارک دار.....

اینا رو داشته باش ولی شعور نداشته باش ، مهم نیست حالا دیگه ادب ، معرفت ، شعور ، ... دلیل احترام گذاشتن به طرف نمیشه ، طرف پول داشته باشه نوکرشن ، چاکرشن ، مخلصشن ، خلاصه خاک زیر پاشم میشن.

حالا حرف اول و آخرو پول میزنه!

اون موقع دختره عاشق غرور و دیوونگی پسره بود ، حالا دختره شده عاشق تیپ و ماشین مرسدس پسره!

پسره جای اینکه عاشق نجابت دختره بشه ، شده دیوونه ی موهای مش کرده و ابروهایی که هیچی ازش نمونده!

خلاصه مردم خیلی عوض شدن ، خیلی زیاد...

ولی من این عوض شدنو دوست ندارم! ... یعنی به این وضعیت هنوزم عادت نکردم ، نمیتونم عادت کنم!

شاید هر کی اینارو بخونه بگه این مهرنوش خانم چه امله... اتفاقا منم یه جورایی رو مد میگردم ، شلوارمو میزنم بالا ، مانتو ( تریپ خفن ) ، .... خلاصه تقریبا همه مدم گشتم.

دوستم زیاد دارم هم مایه دار هم متوسط هم ...

خونشونم میرم ، بیرونم میریم ، هیچ وقت سعی نکردم بهتر از اونا باشم ، هیچ وقت!

بیرونم که میریم تقریبا مثل خودشون میپوشم ، نمیگم این چیه پوشیدی زشته ، این روسریتو نمیخوای عوض کنی ضایست ، ببینم کی میخوای شلوار جدید بگیری ، میگما بابات هنوز همون ماشین فلان مارکِ فلان سالو داره؟!.....

 

من میخوام بدونم این مردم کی میخوان بفهمن که ، بابا همه چیز پول نیست ، مارک لباس نیست ، فلان ماشین نیست ، بخدا نیست ، هیچ کدوم از اینا نیست ، نیست...

 

Ey DonYa

 

                                                                                                          By: Mehrno0sH

+ نوشته شده در چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط Mehrno0sh |

کاش معشوق ز عاشق طلب جان میکرد،
تا که هر بی سرو پا نام خود عاشق ننهد...!

Home
Email
Night Skin