تبليغاتX
برای شما که عشقتان زندگی ست

زیباترین عکسها در اتاقهای تاریک ظاهر می‏شوند؛ پس هر موقع در قسمتی تاریک از زندگی قرار گرفتی بدان که طبیعت می‏خواهد تصویری زیبا از تو بسازد

 

 

...!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 6:44 بعد از ظهر توسط Mehrno0sh |



شبانه

 

شبانه شعری چگونه خواهم نوشت

 

تا هم از قلبم سخن بگویم، هم از بازویم؟

 

 

 

شبانه

 

شعری چنین

 

چگونه توان نوشت؟

 

 

**

 

من آن خاکستر سردم که در من

 

شعله ی همه ی عصیان هاست،

 

 

من آن دریای آرامم که در من

 

فریاد همه طوفان هاست

 

 

من آن سرداب تاریکم که در من

 

آتش همه ایمان هاست.



+ نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 7:11 بعد از ظهر توسط Mehrno0sh |


حال همه ی ما خوب است اما... تو باور نکن!



به خاطر آن چهارشنبه شب ها:


توي دکور خوش رنگ و لعاب و مدرن تلويزيون آن روزها، يک جور خاصي کج مي ايستاد... انگار که بخواهد راهش را بگيرد و برود. اما قبلش حرفي را يادش مي آمد و پا شل مي کرد، يک دستش را مي آورد بالا، انگشت اشاره اش را مي گرفت رو به «عاطفه»، ابروهايش را مي داد بالا، طوري که مي رفتند زير چتري هاي لخت و پر کلاغي موهاي پرپشتش، سرش را تکان مي داد و با توپ پر مي گفت؛« هر کاري مي خواي بکن، ولي...» چند بار نرم و تندتند پلک مي زد، صدايش را مي آورد پايين و از ته گلو مي گفت؛ «قهر نکن،»... بعد لبش يک کمي مي لرزيد، انگار بخواهد چيز ديگري هم بگويد... نمي گفت. سرش را با حرکت ريزي تکان مي داد و نور روي موهايش برق مي زد. سکوت مي کرد. دستش را مي انداخت. اين پا و آن پا مي کرد. شانه هاي پهنش را مي داد عقب، نگاهش را از عاطفه مي گرفت، مي چرخيد و مي رفت.

 

ما هم مي مرديم... مي مرديم.

 خسرو شکيبايي عزيز، از تو ممنونم به خاطر آن شانه هاي پهن، آن سر تکان دادن ها...
         عمري که براي ما صرف کردي.

 از تو ممنونم به خاطر آن چهارشنبه شب ها، و آن جور خاصي که مي گفتي؛ سبز

خداحافظ

ترانه عليدوستي

                                          

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت 7:1 بعد از ظهر توسط Mehrno0sh |



خسته ام

از آدمهایی که هر روز عاشق میشوند
آدمهایی که خود را نمیشناسند
گوشهایشان بیشتر از چشمهایشان میبیند
میدانند که نمیدانند اما عاقلترین افراد را خویش میپندارند
خسته ام
از آدمهایی که سرانجام خودشان را میدانند
اما تلاشی برای تغییر آن نمیکنند



                            کسانی که نگاهشان دیگران و خودشان را فریب میدهد
                           
قلب سنگیاشان پشت چهره ساختگی و لباسشان مخفیست
                           
آدمهایی که تفاوت عشق و هوس را نمیدانند

                                                                                     خسته ام
                                                                                    
خسته از خودم که آدمم...!!!


+ نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط Mehrno0sh |

به خانه می رفت
 
با کیف
و با کلاهی که بر هوا بود
چیزی دزدیدی ؟
مادرش پرسید
 
دعوا کردی باز؟
 
پدرش گفت
 
و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد
به دنبال آن چیز
 
که در دل پنهان کرده بود
 
تنها مادربزرگش دید
      
گل سرخی را در دست فشرده کتاب هندسه اش
                                                               
و خندیده بود ...

 

 


 



...Hossein Panahi

+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387ساعت 6:0 بعد از ظهر توسط Mehrno0sh |

بیا کودک شویم...

 

بیا کودک شویم مثل تمام روزهای خواب و خرگوش.مثل روزهایی که واژه ی زیستن بی معنی تر از آن بود که فکر ما را مشغول خودش کند و ما بدون ترس همه ظهر های تابستان را روی لبه پشت بام می دویدیم و مرگ احمق تر از آن بود که ما را دنبال کند.

بیا کودک شویم... خوب نگاه کن، ما هنوز محتاجیم به نقاشی های کودکیمان که ساده می کرد زندگی رت در یک مربع کج و کله که نامش خانه بود! و دو خط موازی آبی که رودخانه را به خانه ما می آورد...

بیا کودک شویم و همه ی مردم دنیا را کودک ببینیم... آنقدر کودک و پاک که در خانه نقاشی مان را همیشه باز بگذاریم.

مثل آن روزها که رفتند و هیچ فکر نکردند که ما دیگر شماره ی پاهایمان از چهل گذشته است و راست می گفت انگار، دیگر امیدی به بازگشت نیست.

دیگر نقطه اتصالی نیست. دیگر دستمان به نقاشی نمی رود و اگر هم برود دیگر مداد رنگی های شش رنگ جواب دنیای پر زرق و برق مان را نمیدهد.

دلم برای مداد رنگی های شش رنگ بی نهایت تنگ شده است.

دلم برای آن روزها که عصرها دلم نمی گرفت تنگ شده است.

دلم برای آن روزها که نمی فهمیدم خیلی چیزها را تنگ شده است...

چقدر خوب بود که نمی فهمیدم.

اما دیگر ...

خواندن کتابهای ژول ورن مرا به کودکی نخواهد برد.

باور کن، امتحان کردم.

دور است دنیای کودکی ام و من خسته.

دور است روزگاری بی گناه.

اما من چه کنم؟

منی که از دنیای بی کودک می ترسم.

منی که از تمام خطوط منحنی رسم شده میترسم...

 


+ نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 6:21 بعد از ظهر توسط Mehrno0sh |

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کمترین سرود

  بوسه است

و هر انسان

برای هر انسان

برادریست.

 

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل

 افسانه ایست                                       

و قلب

برای زندگی بس است.

 

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

 

روزی که آهنگ هر حرف، زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جستجوی قافیه نبرم.

 

روزی که هر لب، ترانه نیست

تا کمترین سرود،بوسه باشد.

 

روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود.

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...

 

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی

که دیگر

نباشم.

 


+ نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط Mehrno0sh |

          در سکوتم فریاد را نظاره کنید

          فریاد در گلو خشکیده است...

          حرفی نیست...

          چشمان بی فروغ

          به دنبال کوچکترین روزنه رهایی

          زبان قاصر از بیان

          حرفی نیست...

            ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه 17 مهر1386ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط Mehrno0sh |

یکدیگر را دوست بدارید ، اما از عشق زنجیر مسازید :

          بگذارید عشق همچو دریایی مواج میان ساحل های جانتان در تموج و اهتزاز باشد.

                               جامهای یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید.

  از نان جود به یکدیگر هدیه دهید ، اما هر دو از یک قرص نان تناول مکنید.

                 به شادمانی با هم برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشید.

                 همچو سیمهای عود که هر یک در مقام خود تنها است ، اما همه با هم به یک آهنگ مترنمند.

                                                                       دلهایتان را به هم بسپرید اما به اسارت یکدیگر ندهید.

                                                                        زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را در خود نگاه دارد.

                                          در کنار هم بایستید ، اما نه بسیار نزدیک.

                                                                       از آنکه ستون های معبد به جدایی بار بهتر کشند ،

                  و بلوط و سرو در سایه هم به کمال رویش نرسند ...

+ نوشته شده در دوشنبه 16 مهر1386ساعت 10:1 قبل از ظهر توسط Mehrno0sh |

 

En Ro0za Delam Ajib Gerefte

Dige Parvaze Parandeha Barayam Ziba Nist

! Dige Dasthayam Pardeye Avikhte Shode Az Panjare Ra Lams Nemikonad

,Cheghadr Az Khodam Khastam

Chera Ke Digar Hatta Cheshmanam Masire Negahash Ra Baraye Chidane Setare Be So0ye Aseman Parvaz Nemidahad

!...Va Man … Arii , Ajib Delam Gerefte

 

 

 

 

By: Mehrno0sh

In Less Then 20Min 

+ نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت 12:6 بعد از ظهر توسط Mehrno0sh |

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 3:32 قبل از ظهر توسط Mehrno0sh |

یادش میاد وقتی کوچیک بود یه روزی پدرش خسته و عصبانی از سر کار به خونه اومد.

او دم در به انتظار پدر نشسته بود. گفت : بابا یه سؤال بپرسم؟ پدرش گفت: بپرس پسرم . چه سؤالی؟ پرسید: شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیری؟ پدر جواب داد: چرا این سؤالو میپرسی؟

- فقط می خوام بدونم. بگید برای هر ساعت کار چقدر پول می گیری؟  پدرش گفت : اگه باید بدونی خوب می گم، ساعتی 20 دلار.

پسرک در حالی که سرش پایین بود آه کشید، بعد به پدرش نگاه کرد و گفت : می شه لطفا 10 دلار به من بدی؟

پدرش عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سؤال فقط این بود که برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من پول بگیری، سریع به اتاقت برو و فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی !

من خیلی خستم و برای این رفتارهای بچه گونه وقت ندارم.

پسرک آروم به اتاقش رفت و در را بست. پدر نشست و باز هم عصبانی تر شد. پیش خودش گفت : چطور به خودش اجازه میده فقط برای گرفتن پول از من چنین چیزی بپرسه ؟

بعد از حدود یک ساعت آروم تر شد و فکر کرد که با پسر کوچیکش خیلی تند و خشن رفتار کرده. شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به 10 دلار نیاز داشته. به خصوص اینکه خیلی کم پیش میومد که پسرک از اون درخواست پول کنه. پدر به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد و گفت : با تو بد رفتار کردم. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ی ناراحتیمو سر تو خالی کردم. بیا این 10 دلاری که می خواستی ، بگیر.

پسرک خندید و فریاد زد : متشکرم بابا. بعد دستشو زیر بالش برد و از زیر اون دو اسکناس 5 دلاری مچاله شده در آورد.

پدر وقتی دید پسرش خودش پول داشته دوباره عصبانی شد و گفت : با این که خودت پول داشتی چرا دباره تقاضای پول کردی؟

پسرک گفت : برای این که پولم کافی نبود ولی الان 20 دلار دارم . پدر ! می تونم یک ساعت از کار شما رو بخرم تا فردا یک ساعت زودتر بیایید خونه و با ما شام بخوری؟

 

PeSaRaK

+ نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط Mehrno0sh |

کاش معشوق ز عاشق طلب جان میکرد،
تا که هر بی سرو پا نام خود عاشق ننهد...!

Home
Email
Night Skin