در سکوتم فریاد را نظاره کنید
فریاد در گلو خشکیده است...
حرفی نیست...
چشمان بی فروغ
به دنبال کوچکترین روزنه رهایی
زبان قاصر از بیان
حرفی نیست...

یکدیگر را دوست بدارید ، اما از عشق زنجیر مسازید :
بگذارید عشق همچو دریایی مواج میان ساحل های جانتان در تموج و اهتزاز باشد.
جامهای یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید.
از نان جود به یکدیگر هدیه دهید ، اما هر دو از یک قرص نان تناول مکنید.
به شادمانی با هم برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشید.
همچو سیمهای عود که هر یک در مقام خود تنها است ، اما همه با هم به یک آهنگ مترنمند.
دلهایتان را به هم بسپرید اما به اسارت یکدیگر ندهید.
زیرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را در خود نگاه دارد.

در کنار هم بایستید ، اما نه بسیار نزدیک.
از آنکه ستون های معبد به جدایی بار بهتر کشند ،
و بلوط و سرو در سایه هم به کمال رویش نرسند ...